مرتضى مطهرى
86
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
--> اعتبارى ماهيت . مثل همانجا كه مىگفتيم سفيدى سفيد است ، جسم هم سفيد است ، ولى سفيد حقيقى خود سفيدى است ، جسم را به تبع سفيدى مىگوييم سفيد است . - يعنى مىتوانيم بگوييم وجود بدون ماهيت ؟ وجود بدون ماهيت هم ممكن است ؟ استاد : حال عرض مىكنم . اتفاقا در همين جا مىرسيم به اين مطلب . - اصلا چه لزومى دارد كه ما به خود سفيدى قائل باشيم ؟ همهاش صحبت سفيد بكنيم . استاد : بسيار خوب ، همهاش صحبت از سفيد مىكنيم . اين يك بحث خوب و عالى است در باب جوهر و عرض كه در فلسفهء جديد هم آمده است . بو على و امثال او هم طرح كردهاند ، خوب هم طرح كردهاند . - ولى خودشان مىگويند عروض وجود بر ماهيت غير از عروض اعراض بر جوهر است . استاد : قبول است . ما هم مىگوييم اين عروض مال ذهن است . ما كه نمىگوييم عروض مال خارج است . الآن بحث ما اين است كه بنابر قول كسانى مثل شيخ اشراق ما كلمهء موجود را بر ماهيت مىتوانيم اطلاق كنيم نه بر وجود . ما مىتوانيم بگوييم الف موجود است ، ب موجود است ، زمين موجود است ، آسمان موجود است يك مجازى گفتهايم . ولى بنابر نظريهء اينها ما ، هم مىتوانيم بگوييم الف موجود است و هم مىتوانيم بگوييم وجود موجود است ، يعنى وجود الف موجود است ، ولى نه اينكه اين دو موجود در كنار يكديگر است ؛ نه ، يك موجود واقعى داريم ، يك موجود اعتبارى ، و موجود حقيقى خود وجود است . ماهيت چون انتزاع مىشود از وجود لذا به ماهيت هم مىگوييم « موجود » . پس الف موجود است ، واقعا هم الف موجود است ، اما الف كه موجود است به تبع وجود موجود است . در حقيقت ، وجود الف موجود است ، اما چون الف از وجودش ، از يك وجود خاص انتزاع مىشود از اين جهت ما مىگوييم الف موجود است . - ولى اين حرف درست است كه وجود بدون ماهيت باشد . اگر وجودى هميشه ملازم با ماهيت موجود باشد پس باز ماهيت به حسب مفهوم است . استاد : اگر ما فرض كنيم كه هميشه وجود ملازم با ماهيت باشد ( كه البته اين وجودهايى كه الآن بحث مىكنيم همين طور هم هست ، هميشه وجود ملازم با ماهيت است ) باز اين سخن درست است ، زيرا سخن ما اين است كه از اين ملزوم و لازم يكى از آنها حقيقى است و يكى ديگر اعتبارى ؛ نمىشود هر دو اعتبارى باشند . بحث ما اين است كه آيا ملزوم ماهيت است و وجود يك لازم اعتبارى او ؛ يا ملزوم وجود است و ماهيت يك لازم اعتبارى او . كسى بحث نمىكند كه ملزوم و لازم يكى است . اينجا بحث ذهن و خارج است ؛ يعنى ما مىدانيم در خارج يكى از ايندو حقيقى است و يكى ديگر كثرتى است كه ذهن ما ساخته است . بحث اين است كه آيا آن حقيقت و واقعيت ماوراء ذهن ما آن معنايى است كه ما او را مىگوييم « الف » و اينكه مىگوييم « هستى وجود دارد » انتزاع ذهن است ، يا آنچه كه در خارج حقيقت است الف و غير الف و اين حرفها در آن مطرح نيست و آن وجود است ولى ذهن معنى الف را از او انتزاع مىكند ؟ ولى در اين مطلب كه هر دو نمىتواند در عرض هم حقيقت باشد ، اين يك حقيقت جدا باشد و آن هم يك